ارشانارشان، تا این لحظه: 15 سال و 1 روز سن داره
آرتانآرتان، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

ارشان و آرتان خان جان هدیه های آسمونی

مسافرت شمال- 12 مرداد 92

سلام به همگی چند روزی بود که در خدمت نبودیم.  آخه جاتون خالی رفته بودیم مسافرت. 12 مرداد ماه سالگرد عقد مامان و باباییه، به همین دلیل بابایی ترتیب یک مسافرت چند روزه را داد. جاتون خالی خیلی عالی بود.  هوای خوب و خلوتی شمال بدلیل اینکه وسط هفته بود باعث شد سفر بسیار خوبی داشته باشیم.  این تبریک هم از طرف ارشان: بابا و مامان عزیزم سالگرد یکی شدنتان مبارک اول تصمیم داشتیم سه تایی بریم شمال اما به پیشنهاد بابایی، عزیز را هم دعوت کردیم تا ما را همراهی کنه.  صبح روز 12هم ساعت 7 حرکت کردیم.  جاده مه آلود چالوس خیلی محشر بود. راستی ارشان خان جان اولین باریه که می ره شمال.  اکثر م...
8 شهريور 1392

توانایی های پسرم در 19 ماهگی

پسرم، عشق مامان و بابایی لحظه لحظه بزرگ شدن و شکوفا شدنت برایم خیلی لذت بخش است.  تکامل جسمی و فکریت را با تمام وجودم حس می کنم.  زیباترین حس دنیاست.  همیشه برایت دعا می کنم تا در پناه حق تندرست و موفق باشی. گل پسرم گاهی فکر می کنم که من مادر با تجربه ای نیستم و در رابطه با آموزشت خیلی تلاش نمی کنم اما خدا را شکر که تو هوش خوبی داری. البته این که گفتم فقط یک تعریف از دید یک مادر نیست. با هوشی که داری کافیست چیزی را یکی دو بار برات توضیح بدهیم، فوراً به حافظه میسپاری و وقتی ازت سؤال کنیم زود جواب می دهی. در یک سال و نیمگی ات اعضای صورت و بدن را کامل می شناختی و نشان می دادی. مثلاً چونه، زانو، پیشانی، لپ، انگش...
17 مرداد 1392

ماه رمضان- پارک جمشیدیه تهران

ماه مبارک رمضان در گرمای تابستان فرا رسید.  روزهای گرم تبر و مرداد. واقعاً 16 ساعت روزه داری در این هوای گرم خیلی توان می خواد. خدا قوت به همگی این روزها دیگه مجبوریم بعد از شام برای تفریح بیرون بریم چون در طول روز گرما بیداد میکنه. یکی از همین شبهای رمضان، به همراه عمو سیف و حسن پسر عموم و بابایی و مامانی برای افطاری رفتیم پارک جمشیدیه. این هم نمای تهران از بالای تپه های جمشیدیه   اینم خوشتبپ تهرون   من عاشق بازی کردن با آبهای روان کوچیکم. از دریا می ترسم و همینطور از صدای آبشارهای بزرگ ولی هرجا رود کوچکی روان باشه از داخلش بیرون نمیام به همین دلیل بابایی ما را به پارک جمشیدیه برد تا من توی ج...
16 مرداد 1392

خدا حافظ تبریز- سلام تهران

سلام به همه دوستای خوبم بالاخره اسباب کشی ما در اوایل تیر ماه از تبریز به تهران انجام شد.  برگشتیم به زادگاهم تهران در مسیر برگشت به تهران هوای تبریز تا زنجان ابری و خنک بود. بعضی اوقات نم بارونی هم می زد. خلاصه حسابی ازمون دلبری کرد موقع رفتن. ساعت 12 به همراه عزیز جون و عمویی از تبریز حرکت کردیم. برای نهار هم در جایی به نام هیدج نرسیده به زنجان در یک استراحتگاه اتراق کردیم. جای خیلی زیبایی بود.  عمو و بابایی برای نهار بساط کباب را به راه انداختند و مامان فریبا هم از فرصت استفاده کرد و از من عکسهای زیبایی انداخت که در پایین همین مطلب می بینید. می بینید چه جای زیباییه مثل تابلوی نقاشیه مخصوصاً وقتی بارون روی دریاچه اش م...
18 تير 1392

تعطیلات خرداد ماه

سلام به همگی امیدوارم که همه خوش و خرم باشید و تعطیلات خرداد به همه خوش گذشته باشه. خاله فریده با شوهرش و عزیز جون روز 14 خرداد به سمت تبریز حرکت کردند و توی ترافیک بسیار وحشتناک تعطیلات گرفتار شدند. 6 ساعت فقط تا کرج توی ترافیک بودند. شب ساعت 9 بود که به خونمون رسیدند.  15 خرداد باهم رفتیم شاه گلی و نهار را بیرون خوردیم.  دایی اسماعیل و خانمش و پانیذ هم عصر روز 15 به جمع ما اضافه شدند این وسیله را میبینید؟! مثلاً مال منه اما مامان فریبا بیشتر از من باهاش بازی می کنه. اونقدر زده که النگوی خودش را کج و کوله کرده.    دایی اینا بعد از نهار به ما پیوستند و شب همه با هم شام بردیم پارک ولیعصر ...
7 تير 1392

تولد پسرعمو (آقا ابولفضل)

  12 اسفند سال 91، آقا ابولفضل پسر عمو روح الله در بندر لنگه متولد شد.  به همراه پدربزرگ برای دیدنش به بندر لنگه رفتیم.  من خیلی ذوق می کردم و همش سعی می کردم به صورت او دست بزنم اما نمی دونم چرا اطرافیان اجازه نمی دادن بهش دست بزنم.  آقا ابولفضل تولدت مبارک   بعد از نهار هم به همراه عمو رفتیم لب ساحل بندر لنگه.  من از اینکه پا روی ماسه بگذارم کمی چندشم می شد.  خوب آخه تا حالا با پای برهنه روی ماسه راه نرفته بودم.  عمو روح الله دور تا دور من یک قلعه درست کرده بود تا ترس من بریزه.  بالاخره راضی شدم تا پاهام را روی زمین بگذارم.    ...
7 تير 1392

بازگشت از تهران به تبریز- 4 خرداد و یک خبر

سلام دوستان ما بعد از گذشت 4 ماه که از تبریز به بوشهر و تهران رفته بودیم، بالاخره روز 4 خرداد ماه به تبریز بازگشتیم.  البته یک خبر هم دارم و اینکه ما مجبوریم اواخر خرداد  ماه به تهران اسباب کشی کنیم.  آخه کلاسهای حضوری بابایی در دانشگاه تبریز تمام شد و دیگه نیازی نیست که تو تبریز باشیم.  بنابراین پدر تصمیم گرفت به زادگاه من و مامانی یعنی شهر تهران برگردیم و در خانه خودمان ساکن بشیم. مامانی از اینکه باید از تبریز بریم خوشحال نیست چون از این شهر زیبا خوشش می آمد و میگه اگه مجبور نبودیم، دوست داشت برای همیشه تو تبریز بمونیم.  خوب این هم فصل دیگه ای از زندگیمونه که ورق می خوره. به امید خدا بابا...
25 خرداد 1392

باغ پرندگان- تهران

اردیبهشت ماه همه جا زیباست و دیدنی، برای همین بابایی ما را تند تند به طبیعت می بره. هنوز تهرانیم و اوایل خرداد ماه قراره برگردیم تبریز.  بابایی پیشنهاد کرد که با عزیز جون برای گردش به باغ پرندگان (واقع در لویزان) که تازه در تهران افتتاح شده بریم.  جاتون خالی خیلی زیبا بود.  طبق روال اونجا، ماشینمون را در پارکینگ گذاشتیم و سوار ماشین های ون شدیم که ما را به محوطه باغ ببره اما چشمتون روز بد نبینه! همین که سوار شدیم من خیلی از ماشین ون ترسیدم (شما نشنیده بگیریدا حسابی گریه کردم) تا جایی که مامور اونجا مجبور شد ما را با ماشین برقی که اونجا بود و در و پنجره نداشت تا ورودی باغ بفرسته. حالا عکسهای اونجا را ببینید که وا...
14 خرداد 1392

تولد مامانی مبارک

فصل زیبای بهار و زیباترین ماه سال یعنی اردیبهشت، موسم تولد مامان فریباست. مامان می گه از زمان آشنایی او با بابایی که آنهم در اردیبهشت ماه بوده، بهار زیباتر از همیشه است. ما هنوز تهران و خونه عزیز جون هستیم.  مامان دوست داره تو این روز تولدش را در جمع کوچیک خودمون جشن بگیریم.  اما خاله سحر می گه شب تولد همه مون باید دور هم باشیم.  به همین دلیل بابا تصمیم گرفت روز تولد مامانی اول سه تایی برای خودمون جشن بگیریم و شب هم خونه عزیز جون به همراه خاله ها و دایی ها و بقیه دور هم باشیم.  از اونجایی که مامان عاشق طبیعته بابایی ما را برای نهار به کن سولقون برد.  رستوران کوهپایه، با مناظر طبیعی زیبا در کنار رودخانه، ج...
13 خرداد 1392